دیکشنری فارسی

warped

UKwɔːpt USwɔ:pt

معنی فارسی

تار (در بافندگي) طناب ، ريسمان ، تاب ، رسوب ،

انحراف ، ته نشين

تعریف انگلیسی

adjective
  1. used especially of timbers or boards; bent out of shape usually by moisture “the floors were warped and cracked”

واژه‌های دیگر با معنی «تار (در بافندگي) طناب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن