دیکشنری فارسی

watery

UKwɔːtəriː US'wɔtərı

معنی فارسی

آبي آبدار اشکبار پر آب کمرنگي بيمزه باران دار حاکي از بارندگي

معنی کامل و مثال‌ها

/-ē/adj.

وابسته به یا همانند آب، آبی، آبسان، آب‌مانند، آبگون

خیس، آبروت، لمبو، آب لمبو، آب‌آکند

آبکی، رقیق، پر آب، آب زیپو

watery soup

سوپ آبکی

(ابر) پر آب، باران‌دار، بارانی، باران‌زا

اشک‌آلود، با گریه و زاری

sisters met with watery eyes

خواهران با چشمان اشکبار با هم ملاقات کردند.

واقع در آب، دریایی

sailors lying in their watery graves

ملوانانی که در گورهای دریایی خود خوابیده‌اند

ضعیف، کم قوه، سست، شل، شل و ول

a watery style of writing

سبک نویسندگی سست

کم رنگ، رنگ پریده

a watery blue

آبی کم رنگ

(زخم و غیره) لچ افتاده، دارای آب و چرک

ریشه و کاربرد

ریشه

From Middle English 'wateri', from Old English 'wæterig'.

مثال

  • The soup had a watery taste.
  • His eyes were watery from the smoke.
  • The paint color is a watery blue.

ترکیب‌های رایج

Watery eyes Watery soup Watery paint Watery sauce

تعریف انگلیسی

adjective
  1. filled with water “watery soil”
  2. wet with secreted or exuded moisture such as sweat or tears “wiped his reeking neck”
  3. relating to or resembling or consisting of water “a watery substance” “a watery color”
  4. overly diluted; thin and insipid “washy coffee” “watery milk” “weak tea”

مترادف‌ها

adjective
1. Aqueous.
2. Thin, weak, diluted, waterish, like water.
3. Tasteless, insipid, vapid, spiritless.
4. Wet, moist.
5. Of water.

واژه‌های دیگر با معنی «آبي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن