دیکشنری فارسی

wriggling

UKrigliŋ

معنی فارسی

لوليدن (مانندکرم) ،

از اين سو به آن سو پريدن ، طفره رفتن ،

جنباندن ، لول

ریشه و کاربرد

ریشه

From the verb 'wriggle' + '-ing'.

مثال

  • The fish was wriggling on the hook.
  • The child was wriggling in his seat.
  • The puppy was wriggling with excitement.

ترکیب‌های رایج

Wriggling fish Wriggling child Wriggling snake

تعریف انگلیسی

adjective
  1. moving in a twisting or snake-like or wormlike fashion “wiggly worms”

واژه‌های دیگر با معنی «لوليدن (مانندکرم)»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن