آشنا معنی انگلیسی contact familiar homelike homey واژههای انگلیسی با این معنی used آشنا، معتاد، خو گرفته acquainted آشنا، آگاه، مسبوق acquaint آشنا ساختن، آگاه کردن، مطلع کردن test-wise آزمون آشنا mystagogue کسيکه بارموزديني آشنا است و ديگران را با، آنهاآشنا مي سازد conversant آگاه، آشنا، باخبر affiliate مربوط ساختن، پيوستن، آشنا کردن mediaevalist کسيکه هواخواه رسوم و عقايد قرنهاي ميانه، است، کسيکه آشنا بتاريخ قرنهاي ميانه است acquaintance آشنايي، سابقه، آگاهي couth تزکيه شده، پيراسته، متمدن pickwickian وابسته به يا مانند ساموئل پيک ويک، پيک ويک مانند، ويژه orientate روبه خاور، تعيين کردن، تعيين جهات کردن strange غريب، عجيب، اجنبي