اتحاد معنی انگلیسی alignment alliance integration unification union unity واژههای انگلیسی با این معنی union اتحاد، اتفاق، يگانگي conferderation اتحاد، معاهده، هم پيماني enosis اتحاد، يگانگي confedration of states اتحاد دول، مجموعه اي از دول را گويند که به علت، وجود مصالح مشترک و با رعايت اصل مساوات disunity عدم اتحاد، چند دستگي، چند پارچگي monetary convention اتحاد پولي، اتحاد ارزي mathematical identity اتحاد رياضي military convention اتحاد نظامي syneresis اتحاد دو حرف، همگرفت.، رجوع شود به synizesis synoecy اتحاد واتفاق، الحاق، ائتلاف synoeky اتحاد واتفاق، الحاق، ائتلاف triumvir عضو اتحاد سه گانه triumviral عضو اتحاد سه گانه triumviri عضو اتحاد سه گانه post union اتحاد پستي بين المللي Risorgimento جنبش رهاييبخش و اتحاد گرايانه، رستاخيز مردم companionate بهم پيوسته دراثر اتحاد واشتراک، مصاحب. misjoinder اتحاد ناصحيح وتباني اصحاب دعوي. pan americanism طرفداري از اتحاد کشورهاي امريکايي. Sovietology شناخت اتحاد جماهير شوروي و نظام سياسي، آن، شوروي شناسي triumvirate گروه سه تن که در مقام و کشورداري باهم اتحاد، داشتند، اتحاد سه گانه togetherness همبستگي، اتحاد، اتفاق unifiable تکسازپذير، قابل اتحاد، قابل همرنگي. coalition پيوستگي، اتحاد موقتي، اميزش مصلحتي