انقلاب
معنی انگلیسی
revolution
واژههای انگلیسی با این معنی
- vicissitude انقلاب، دگرگوني، تغيير
- solstice انقلاب، تحويل
- green revolution انقلاب سبز
- palace revolution انقلاب کاخي، انقلاب کاخ نشينان
- agrarian revolution انقلاب ارضي
- revolutionizer انقلاب اور.
- solstitial point نقطه انقلاب
- industrial revolution انقلاب صنعتي
- keynesian revolution انقلاب کينزي
- french revolution انقلاب فرانسه، انقلابي که در سال 1789 در فرانسه اتفاق، افتاد و باعث امحاء سيستم فئودالي و
- agricultural revolution انقلاب کشاورزي
- commercial revolution انقلاب بازرگاني
- summer solstic انقلاب تابستاني
- counterrevolution قيام بر ضد انقلاب، انقلاب متقابل.، جنبش براي سرکوبي انقلاب
- south american revolution انقلاب امريکاي جنوبي، نهضت سياسي امريکاي جنوبي در اوائل قرن، 19 که به جنگ بين استقلال طلبان آن خطه با
- winter solstice انقلاب زمستاني يا شتوي
- summer solstice انقلاب تابستاني يا صيفي
- SAR مخفف: پسران انقلاب آمريکا
- DAR مخفف: دختران انقلاب امريکا
- sansculottism پيروي از اصول انقلاب افراطي.
- thunder storm (انقلاب هوابوسيله) تندريا آذرخش، رعد وبرق
- russian revolution انقلاب روسيه (يا انقلاب کبير اکتبر)، وقايعي که در فاصله سالهاي 1905 تا 1917، در روسيه اتفاق افتاد و بالاخره به تشکيل
- sturm und drang نهضت ادبي رمانتيک المان پس از انقلاب فرانسه .
- revolutionist شورش انگيز، پيشواي انقلاب، شورش طلب