بازی کردن با معنی انگلیسی flirt toy واژههای انگلیسی با این معنی headwork با سر بازي کردن (فوتبال) rompish مايل به بازي کردن با جيغ و داد و دنبال هم، دويدن rompy مايل به بازي کردن با جيغ و داد و دنبال هم، دويدن tomboy دنبال هم دويدن، با جيغ وداد بازي کردن، با هم درافتادن romp دنبال هم دويدن، با جيغ و داد بازي کردن، با هم در افتادن dandle بالاوپايين انداختن، روي زانونوازش کردن (بچه)، بازي کردن با sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي roughhouse بازي يا کتککاري و غيره ي پرقيل و قال، خشونت کردن، با خشونت رفتار کردن shinney بازي هاکي که با توپ چوبي بازي شود، چوب بازي هاکي، شيني بازي کردن.