بدن
معنی انگلیسی
body person physique
واژههای انگلیسی با این معنی
- bodiless بي بدن، غيرجسماني
- nonphysical بي بدن، غيرجسماني
- body language زبان بدن
- weight training بدن سازي
- body alinement تنظيم بدن، تنظيم بدن تيرانداز
- bod بدن انسان، آدم، شخص
- rax کشيدن بدن، کشيدن.
- bodied داراي بدن
- body capacitance ظرفيت بدن
- body image تصوير بدن
- body mechanics مکانيک بدن
- body size اندازه بدن
- standaway خارج از بدن، نمايان بر بدن.
- carnation رنگ گوشت بدن، رنگ بدني
- corpus christ عيد بدن عيسي
- sparring پيچ و تاب بدن، وول خوردن درخاک (کشتي)
- vital points نقاط حساس بدن
- animal electricity الکتريسيته بدن
- chaeta موي زبر بدن کرم، کرمتار، تار
- body sway test آزمون نوسان بدن
- postaxial درپشت محور بدن.
- somatogenic در بدن توليد شده
- hidrotic وابسته به عرق بدن، ژفي، خوي مانند
- adventitia پوشش خارجي عضو بدن