به شمال
معنی انگلیسی
north
واژههای انگلیسی با این معنی
- northwesterly به سوي شمال غرب، به طرف شمال باختري، در شمال غرب
- northwestward به سوي شمال غرب، در جهت شمال غرب
- EbN مخفف: خاور به شمال
- Holarctic وابسته به ناحيه قطب شمال، منطقه قطب شمال.
- Armoric وابسته به ناحيه ي آرموريکا در شمال غربي، فرانسه، زبان آرموريک
- tropic مدار روزانه به فاصله 23 درجه و 27 دقيقه شمال، يا جنوب خط استوا، گرمسيري
- Hindi زبان هندي، وابسته به شمال هندوستان
- Hyperborean ساکن دورترين نقطه شمالي زمين - بسيار سرد، بسيار سرد، وابسته به شمال زيان يا هيپربوريانها
- snowbird مرغ برف، معتاد به هروئين يا کوکائين، اهل شمال که زمستانها به جنوب سفر ميکند
- northwestern شمال غربي.، از شمال غرب، وابسته به شمال غرب ايالات متحده يا کانادا
- northwest شمال باختري، شمال غرب، شمال غربي.
- Baltic درياي بالتيک در شمال اروپا، وابسته به بالتيک.، وابسته به کشورهاي بالتيک
- Breton وابسته به بريتاني و زبان و فرهنگ آن، اهل ناحيه ي بريتاني در شمال فرانسه، زبان سلتي مردم ناحيه ي بريتاني
- Fatimid فاطمي، وابسته به فاطميون که بين، ميلادي در مصر و بخشي از شمال افريقا
- upstate وابسته به بخش شمالي ايالت، شمال ايالت نيويورک.، وابسته به بخش شمالي ايالت