به موقع معنی انگلیسی apropos apposite felicitous pointed seasonable well-timed واژههای انگلیسی با این معنی early resupply تجديد آماد به موقع، تجديد آماد در حين عمليات put in force به موقع اجرا گذاشتن mediastinal emphsema آسيب رسيدن به قلب و ريه در موقع خروج، هوا از ريه (غواصي) nonce word واژه اي که به تقاضاي يک موقع ويژه بسازند anovulation ناتواني تخمدان در رها کردن به موقع تخم يا، تخمک، ناتخم آوري cash with order پول نقد همراه سفارش، پرداخت به موقع sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي warehousing system روشي که به موجب آن کالاهاي وارداتي بدون، پرداخت حقوق و عوارض گمرکي به مملکت وارد، و انبار مي شود و اين عوارض در موقع عرضه In درتوي، در ميان، توي floating fender زنجير شناوري که به فاصله هاي معيني از، يک کانال نصب ميشود تا در موقع حوادث از، آن استفاده شود here اينجا، دراين جا، دراين موقع