بیخ
معنی انگلیسی
base bottom end stump
واژههای انگلیسی با این معنی
- radically از بيخ، ازريشه، ازبنياد
- strunt بيخ دم، دم کل، مشروب.
- nasion بيخ بيني
- orris root بيخ بنفشه، ريشه بنفشه
- geum بيخ شب بو
- herb bennet بيخ شب بو
- irides florentina بيخ بنفشه
- ablate از بيخ كندن، قطع كردن، (جراحي) بريدن و خارج كردن
- barylalia گفتار بيخ حلقي
- arm دست (از بيخ شانه تا نوک انگشت)، بازو، اسلحه
- leg (از بيخ ران تانوک پنجه ه) ساق پا، پايه، ساقه
- root ريشه، بيخ، بن
- rootlessness ريشه، بيخ، بن
- butt ته، بيخ، ته درخت
- canthi گوشه چشم، بيخ چشم
- canthus گوشه چشم، بيخ چشم
- susurration نجوا، بيخ گوشي، سخن اهسته .
- gentian-root کوشاد، بيخ جنتيانا
- ineradicable ريشه کن نشدني، بيخ کن نشدني، قلع و قمع ناپذير
- outroot از ريشه کندن، از بيخ درآوردن، قلع و قمع کردن
- whisper نجوا، سرگوشي، بيخ گوشي
- fern سرخس، کرف، (بيخ) جماز
- extirpate ريشه کن کردن، ازريشه کندن (يادراوردن)، بيخ کن کردن
- extirpative ريشه کن کردن، ازريشه کندن (يادراوردن)، بيخ کن کردن