تجربه
معنی انگلیسی
experience experiment professionalism
واژههای انگلیسی با این معنی
- experience تجربه، ازمودگي، کارازمودگي
- experimental تجربه اي، ازمايشي، امتحاني
- experiential تجربه اي، ازمايشي
- ah-ah ecperience تجربه آهان
- aha experience تجربه آهان
- scientific experiment تجربه علمي
- driving experience تجربه رانندگي
- immediate experience تجربه بيواسطه
- traumatic experience تجربه آسيب زا
- experimentation (عمل با) تجربه، ازمايش (کاري)، تجربه
- empiricism طبابت تجربه اي، علاج تجربه، زبان بازي
- reenactment بازآفريني تجربه
- seat-of-the pants استفاده از تجربه
- relive دوباره تجربه کردن، در ذهن مرور کردن، در نظر مجسم کردن
- day residues مانده هاي تجربه روز
- stumblebum مشت زن بي تجربه وناشي.
- gremie بي تجربه و ناشي (موج سواري)
- cup of coffeen شرکت کوتاه بازيگر کم تجربه در مسابقه
- empircism روش و فرضيه اي که مبني بر تجربه و ازمايش، باشد(نه براساس علم و تئوري)، تجربه گرايي.
- transcendental سابق بر، تجربه، مبناي تجربه
- experiment ازمايش، تجربه، عمل
- inexperienced نا ازموده، بي تجربه، خام
- experimentalist اهل ازمايش، اهل تجربه، ازمايش کار
- aposteriori پسين، موخر بر تجربه، (من.) از معلول بعلت رسيده