تجسم معنی انگلیسی apparition embodiment manifestation personification representation soul visualization واژههای انگلیسی با این معنی incarnation تجسم، پيکر گيري، نمونه مجسم embodiment تجسم، دربرداري، تضمن materialization تجسم، مجسم سازي، مادي سازي visualization تجسم، تصور. reincarnation تجديد تجسم، تناسخ در جسم تازه، حلول. spatial visualization تجسم فضايي reincarnate تجسم يا زندگي تازه دادن، حلول کردن، تجلي کردن. postimpressionism سبک هنري تجسم عين مناظر . prosopopoeia حضوردادن بشخص غائب يا مرده، تجسم، تشخص twice born دوباره زاد، تجسم ثانوي، تولد تازه روحاني يافته . self image خويشتن شناسي، تجسم نفس واعمال خود، پيش خود مجسم سازي. zoomorphism حيوان ريخت انگاري، تجسم خدا يا خدايان بشکل حيوانات پست، استعمالاشکال حيوانات در هنر بعنوان علائم substantiation تحقق، اثبات، تجسم. substantiative محقق شده، بادليل اثبات شده، تجسم يافته . pseudopod شبه پا، پاي کاذب، تجسم واضح روح. pseudopodium شبه پا، پاي کاذب، تجسم واضح روح. avatar نزول دارگونه به زمين، پيکرگيري خدا، تجسم يا پيکرگيري هر صفت يا انديشه concretion بستگي، انجماد، سفت شدگي personalization بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن personalize بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن personified بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن personifies بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن personify بجاي شخص گرفتن، مجسم کردن، شخصيت دادن shape شکل، ترکيب، صورت