حاصل معنی انگلیسی harvest outcome outgrowth product result واژههای انگلیسی با این معنی crop حاصل، محصول، چينه دان nonproductive بي حاصل، غير مولد feracious حاصل خيز، پربار، پربرکت fertile حاصل خيز، پربار، پربرکت foodful حاصل خيز، ه ر بار، ه ر برکت fertility حاصل خيزي، باراوري، پرباري feracity حاصل خيزي، باراوري، فراواني redemption yield حاصل بازخريد، بازده خريد aftercrop حاصل دوم باره، حصاد دوم، دوباره حاصل دادن sideways sum حاصل جمع يک وري، مجموع جانبي. partial products حاصل ضرب هاي جز fertilization عمل حاصل خيزکردن، عمل کود دادن، بارورسازي lysate حاصل تجزيه سلولي، محصول زوال وفساد تدريجي سلول. earth pressure فشار حاصل از خاک wave pressure فشار حاصل از موج fertilizable اماده حاصل خيزشدن، قابل کود دادن، قابل القاح fertilize اماده حاصل خيزشدن، قابل کود دادن، قابل القاح capital bonus سود حاصل از سرمايه، سود سهام، معادل کلمه stock dividened مي باشد entrance loss افت حاصل از اصطکاک interest profit عايدي حاصل از بهره submarginal land زمين مطلقا" بي حاصل، زميني که چنان بي حاصل باشد که مخارج، سرمايه گذاري و کارگر را نتواند جبران gains from trade منافع حاصل از تجارت overcrop زياد حاصل برداشتن از، بي نيروکردن garden-stuff حاصل باغ :سبزي وميوه