حواس
معنی انگلیسی
senses
واژههای انگلیسی با این معنی
- addlebrained حواس پرت، گيج، داراي مغز خراب
- collectedness جمعي حواس، متانت
- preoccupied پريشان حواس، گيج، کشيده شده
- mental defectives اختلال حواس
- aprosexia پراکندگي حواس
- collected داراي حواس جمع، متين، خود دار
- haptics علم حواس پوستي
- nitwit ادم پريشان حواس، ادم کله خشک و احمق.
- sensuousness وابستگي به حواس، پيروي جسماني
- dysaesthesia اختلال حواس جسماني
- sensorial وابسته به مرکز حواس، حساس
- sensory وابسته به مرکز حواس، حساس
- supersensible بيرون از دسترس حواس
- sensuous وابسته به حواس يا احساسات، مبتي برلذات جسماني، پيروحواس يالذات جسماني
- sense organ اندام ويژه يکي از حواس پنجگانه
- sentient درک کننده (بوسيله حواس) با ادراک
- abstractness مجزا، حواس پرت، جدا
- absentminded پريشان خيال، حواس پرت
- wackiness گيجي، حواس پرتي.
- absence of mind عدم حضور ذهن، حواس پرتي، پريشاني فكر
- featherbrain ادم احمق، ادم حواس پرت، پريشان خيال
- abstractedness اختصار، تفرقه حواس، تجرد
- wool gather خيالبافي کردن، حواس پرت بودن.
- abstractedly بصورت خلاصه، با تفرقه حواس، بطور مجزا