حکمی معنی انگلیسی mandatory واژههای انگلیسی با این معنی preceptive حکمي، امري، فريضه اي arbitral حکمي، وابسته به حکميت mistake of law اشتباه حکمي incorporeal hereditament حق حکمي در ميراث summary judgment حکمي که عليه ضامن صادر مي شود psephism حکمي که بموجب راي مجلس صادر ميشد dogmatic قاطع، حکمي، امرانه decretive فرماني، حکمي mandamus حکم دادگاه عالي بدادگاه تالي.، دادنچنين حکمي declaratory judgment حکم اشعاري، حکمي است که در آن حقوق عده اي تثبيت و، اعلام مي شود ليکن هيچ دستور اجراييي را incorporeal غير مادي، بي جسم، غير محسوس decretory قطعي، قاطع، بحراني quando acciderint هر گاه بدست آيد، وقتي مدير ترکه در مقابل غرماء متوفي به، دفاع در دست نبودن مالي از متوفي متوسل incorporal غير مادي، بي جسم، مجرد