خدمت کردن معنی انگلیسی minister serve service واژههای انگلیسی با این معنی serve خدمت کردن، خدمت انجام دادن، نوکري کردن commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتي، فعال کردن کشتي serve one's term دوره خدمت خود را طي کردن wait on (upon wait) پيشخدمتي کردن، خدمت رسيدن و خدمت کردن. wait upon پيشخدمتي کردن، خدمت رسيدن و خدمت کردن. decommission حق نمايندگي لغو کردن، از نمايندگي انداختن، از خدمت خارج کردن bear arms تحت سلاح رفتن، سلاح به دست گرفتن، خود را به خدمت معرفي کردن retread روکش کردن لاستيک، تاير روکش شده .، دوباره به خدمت احضار شده duty assignment ارجاع شغل، واگذار کردن وظيفه، گماردن به خدمت