در وسط
معنی انگلیسی
among intermediate midst
واژههای انگلیسی با این معنی
- mid most واقع در عين وسط، بسيار صميمي، وسط.
- stopover در وسط راه ايستادن، توقفگاه بين راه .
- halfbow دايره دوم در وسط هدف
- centerfire فشنگي که چاشني آن در وسط، پايه يآن باشد
- balanced line تعادل تعداد مهاجمان در وسط
- anacoluthon تغيير روند دستوري در وسط جمله، جمله اي که ترتيب دستوري آن معکوس شده
- hooker مهاجمي که وسط خط جلو در تجمع است و حق، رد کردن توپ را با پا دارد (رگبي)، بازيگري که عادت به سد کردن با چوب دارد
- quincunx قرار دادن چهار چيز در چهار گوشه و چيز پنجم، در وسط، طرح چهار و يک
- middlemost ميان ترين، واقع در عين وسط
- midmost ميان ترين، واقع در عين وسط
- king pile تيري که قبل از شروع حفاري به منزله شمع، در وسط شيار ميکوبند
- infielder بازي کن بيس بال (baseball)، که در وسط ميدان بازي ميکند.
- banjo axle پوسته اکسل عقب اتومبيل که پوسته، ديفرانسيل آن در وسط قرار دارد
- volleyball واليبال، بازي بين دو تيم 6 نفره در زمين، مستطيل با توري در وسط
- midterm ميان دوره اي، نيمسالي، در وسط نيمسال يا ترم تحصيلي
- erfuge پناه، پناه گاه، پناهگاه روي زميني در وسط خيابان
- crossways (crosswise=)بشکل ضرب در، سرتاسر، چليپا وار
- midst ميان، وسط، دل
- second rate (در) درجه دوم، وسط، پست (تر)
- second class (در) درجه دوم، وسط