دولتمند معنی انگلیسی propertied prosperous واژههای انگلیسی با این معنی merchant prince بازرگان دولتمند rich توانگر، دولتمند، چيزدار couthie مهربان، دولتمند، راحت ومطبوع. plutocrat عضو گروه توانگران زمامدار، دولتمند زمامداريا نفوذ wealthier دارا، توانگر، دولتمند wealthiest دارا، توانگر، دولتمند wealthy دارا، توانگر، دولتمند opulent توانگر، متمول، دولتمند nabob فرماندار، حاکم، شخص دولتمند و خوش گذران thrive پيشرفت کردن، ترقي کردن، کامياب شدن thriven پيشرفت کردن، ترقي کردن، کامياب شدن affluent ريزنده، جاري، فراوان plenteous فراوان، باراور، پرثمر