رفتن به
معنی انگلیسی
lead
واژههای انگلیسی با این معنی
- bound to go موظف به رفتن
- go over به ان سو رفتن، گذشتن، منتقل شدن
- gather headway شروع به جلو رفتن
- gather sternway شروع به عقب رفتن
- seagoing قابل رفتن به دريا، ناو حاضر به کار
- barnstorm از جايي به جايي رفتن، شهر به شهر رفتن، بلوک گردي کردن
- go-behind به پشت حريف رفتن (کشتي)، رد شدن يک موج سوار از نفر ديگر
- bound for home آماده رفتن به کشور ميهن
- hom ward bound اماده رفتن به کشور ميهن
- pillaring بالا رفتن ستون دود به طور سريع، تنوره کشيدن دود
- barhop از ميخانه به ميخانه هاي ديگر رفتن، ميخانه گردي کردن
- segue بدون مکث از يک بخش به بخش ديگر رفتن، پشت سر هم نواختن، نواختن بي مکث
- take gas از دست دادن کنترل و به زير موج رفتن، (موج سواري)
- soft return فرمان ترکيبي رد کردن خط و رفتن به خط، بعدي
- understeer تمايل اتومبيل به مستقيم رفتن در سر پيچ، بيش از انتظار راننده
- tret تخفيف قيمت بابت از دست رفتن يا صدمه به، بخشي از محموله
- tide mark علامتي که مد به هنگام پائين رفتن از خود، بر ديواره يا ساحل ميگذارد
- truant بچه اي که از رفتن به آموزشگاه طفره ميرود، بچه مکتب، طفره زن
- foot-sore داراي پاهاي زخمي (به ويژه در اثر راه رفتن)
- hajj سفر حج، رفتن به مکه
- wade به آب زدن، به سختي رفتن، پياده رفتن از
- inposition مستقر در موضع، به موضع رفتن
- solicitous to go مشتاق رفتن، مايل به رفتن
- sidestep کنار کشيدن، به يک سو رفتن، کنار رفتن