سردار معنی انگلیسی lidded warlord واژههای انگلیسی با این معنی capitate سردار، داراي سرمجزا، داراي گلهاي خوشه اي warlord سردار، سپهسالار، ستمگر headed سردار، داراي سر، رسيده cephalous سردار، داراي کله bothersome درد سردار، پر درد سر، زحمت دار setscrew پيچ سردار، پيچ ميزان. tankard ابخوري بزرگ سردار kcb مخفف: سردار رسته ي بات kcvo مخفف: سردار رسته ي سلطنتي ويکتوريا kbe مخفف: سردار رسته ي امپراطوري بريتانيا field-marshal فيلدمارشال (بزرگترين پايه نظامي)، سردار sirdar رييس، اشرافي، افسر ارشد