سرما
معنی انگلیسی
cold
واژههای انگلیسی با این معنی
- chill سرما، سردي، سردکردن
- psychrophilic سرما دوست، سرما خواه
- cryosurgery سرما جراحي
- coldigor سازش با سرما
- refrigerating technique فن سرما سازي
- cold short شکنندگي در سرما
- cryobiology سرما زيست شناسي
- exposure to cold درمعرض سرما بودن
- crymotherapy درمان بوسيله سرما، سرما درماني.
- cryotherapy درمان بوسيله سرما، سرما درماني.
- slight cold سرما خوردگي کم يا جزئي
- gooseflesh دانه دانه شدنيا ترکيدگي پوست در اثر سرما يا، ترس.
- cry- پيشوندي بمعني سرما که با کلمات ديگر ترکيب ميشود
- hoarfrost شبنم يخ زده، سرما ريزه، پژه
- cryogen مخلوط سرمازا، موجد سرما.
- flu انفلوانزا.، سرما خوردگي، گلودرد و اسهال
- oxygen tent (طب)، چادراکسيژن مخصوص معالجه سرما خوردگي و، امثال ان.
- chitter چهچه زدن، اواز خواندن، از سرما لرزيدن.
- windchill سرماي حاصله از وزش باد، تبريد، خنک شدن بدن در اثر سرما
- winterkill مردن يا کشتن زمستانکشي کردن، زمستان کشي، تلفات زمستان