فضولی کردن معنی انگلیسی interfere meddle mess nose pry واژههای انگلیسی با این معنی meddle فضولي کردن، دخالت بيجا کردن blab پرده دري کردن، فضولي کردن، فاش کردن kibitz پند ناخواسته دادن، فضولي کردن، دخالت کردن intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن futz مسخره بازي کردن، فضولي و اذيت کردن، ور رفتن به mell مخلوط کردن، اميختن، فضولي کردن. pried آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن pries آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن pry آلت دقيق نگاه کردن، کاويدن، کاوش کردن