فکر معنی انگلیسی head headpiece idea impression mind reflection thinking thought واژههای انگلیسی با این معنی unthinking بي فکر، بي دقت، شورتي thoughtless بي فکر، بي ملاحظه، لاقيد irreflexive بي فکر، بي خيال، بدونبازتاب sympathizer هم فکر، موافق، همدرد mindless بي فکر، بي کله mastermind فکر بکر، داراي نبوغ فکري، ابداع کردن. flight of ideas پرش فکر low minded کوته فکر، کوته نظر، داراي فکر بد وپست. master mind فکر بزرگ، کله عالي، عقل کل small minded کوته فکر، کوته نظر، پست one track کوتاه فکر، يک راهه، فاقد قوه ارتجاعي thinkable فکر کردني، انديشه پذير thoughtful hours ساعات فکر، ساعات تفکر thinking فکر کننده، با شعور parochialism محدويت فکر، محدود، تنگ نظري prurience فکر شهواني، کرم، کرمک open-mindedly با فکر باز thought broadcasting انتشار فکر thought disorder اختلال فکر thought transference انتقال فکر unthinkable غيرقابل فکر، فکرنکردني، غيرقابل تعمق. enlightened داراي فکر روشن، منورالفکر، ازادازبندخرافات tender minded داراي فکر حساس، رقيق القلب، مهربان. broad minded داراي فکر وسيع، روشن فکر.