متصل
معنی انگلیسی
adjoining conjoint connected contiguous immediate
واژههای انگلیسی با این معنی
- engagedness متصل بهم، اشتغال
- splicer متصل کننده، پيوند دهنده .
- adjacent span دهانه متصل
- fixed shell گلوله متصل
- male connector متصل کننده نر، دوشاخه نر
- connected load بار خارجي متصل
- chockablock بهم متصل وپيوسته، شلوغ، کيپ.
- adnexa قسمتهاي متصل بهم، زائده .
- grounded field سيم پيچ متصل به زمين
- united pawns پياده هاي متصل شطرنج
- asternal نا متصل به استخوان جناغ، بيجناغ
- concatenated data set مجموعه داده ها متصل شده
- united pressed pawns پياده هاي رونده متصل شطرنج
- connected passes pawns پياده هاي رونده متصل (شطرنج)
- stemson چوب منحني شکل متصل بجلو کشتي.
- bat weight وزنه اضافي متصل به چوب بيس بال
- gang hook دو يا سه قلاب ماهيگيري متصل بهم
- stylolite ستون سنگي همجنس صخره متصل بخود.
- ieee-488 نوعي رابط استاندارد براي متصل کردن، وسائل آزمايشگاهي و ساير تجهيزات علمي، به کامپيوتر
- plowhead چارچوبي که گاو اهن بدان متصل ميشده، ميله اهني گاو اهن.
- blade butt انتهاي تيغه ملخ که به توپي متصل است
- expansion unit وسيله اي که به يک کامپيوتر متصل بوده و، داراي سوکت هاي اضافي است تا درون آنها، تخته مدارهاي چاپي بتوانند قرار گيرند
- anti-servo tab بالچه قابل تنظيم متصل به لبه فرار سکان، که در جهت سطوح اصلي فرامين عمل کرده و، درنتيجه از حساسيت آنها ميکاهد
- blade cuff قطعه اي که با متصل شدن به ساقه تيغه ملخ، باعث افزايش عبور جريان هوا از روي موتور، ميشود