engagedness معنی فارسی متصل بهم اشتغال واژههای دیگر با معنی «متصل بهم» chockablock بهم متصل وپيوسته، شلوغ، کيپ. adnexa قسمتهاي متصل بهم، زائده . gang hook دو يا سه قلاب ماهيگيري متصل بهم M.A. مخفف جملات زير:، سن عقلي، سن يکنفر بر حسب رشد نيروهاي عقلي و joggle بند، بريدگي اجر و امثال ان براي جلوگيري از لغزش، تيزي يا شکاف اجر و چوب و غيره apply بکار بردن، بکار زدن، استعمال کردن splice بهم تابيدن، با هم متصل کردن، بهم پيوستن contiguous نزديک، مجاور، پيوسته basifixed از پايه بهم نزديک شده، متصل در پايه . conjunct بهم پيوسته، متصل