متناسب معنی انگلیسی clean commensurate corresponding just pro rata proportional well-turned واژههای انگلیسی با این معنی proprotionable متناسب، با قرينه، تناسب پذير commensurate متناسب، برابر، هم اندازه commensuration متناسب، برابر، هم اندازه proportional متناسب، نسبي، جمله تناسب eurhythmic متناسب proportionable متناسب proportionment متناسب سازي، فراخورسازي، تناسب proportionate متناسب کردن comproportionation ترکيب متناسب appropriated technology تکنولوژي متناسب، فن شناسي فراخور proportional pie graph نمودار گرد متناسب propor tionably بطور متناسب يا با قرينه، چنانکه بتوان متناسب نمود tubbable متناسب براي لوله يا تغار يابشکه . best economy mixture نسبت متناسب سوخت و بنزين در موتورهاي، پيستوني جهت حصول بيشترين برد پروازي reddendo singula singulis الفاظ در قسمتهاي مختلف سند بايد متناسب، با هم تعبير شوند best power mixture نسبت متناسب مخلوط سوخت و هوا براي حصول، حداکثر قدرت applicative عملي، متناسب، اعمال کردني relative نسبي، متناسب، مطابق well proportioned با تناسب، متناسب، موزون coordinative همرتبه کننده، متناسب سازنده coapt باهم جور امدن، باهم متناسب شدن، چسبانيدن. differentiator وسيله اي که برون گذاشت آن با مشتق سيگنال، درون گذاشت متناسب است hypotrophy (زيست شناسي) رشد کمتر از معمول، رشد غير متناسب اعضاي شعاعي. differentiating cicuit مداري که ولتاژ برون گذاشت آن تقريبا با، ميزان تغيير ولتاژ متناسب است