مجبور معنی انگلیسی bound constrained واژههای انگلیسی با این معنی oblige مجبور کردن، ناگزير کردن، ملزم کردن constrainable مجبور کردني، اجبار داشتني presumption hominis قرينه ضعيفه که به فرض وجود آن طرف مجبور، به ابراز ادله معارض نيست چون اين قرينه، به تنهايي ولو با نبودن دليل معارض قدرت rattening محروم کردن کارگر فني از ابزار کارش به، منظور مجبور کردن او به پيوستن به، اتحاديه کارگري bound up جزء لايتجزي، مقيد، مجبور. necessitate ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن necessitation ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن