مجبور کردن معنی انگلیسی coerce compel constrain dragoon force oblige whip واژههای انگلیسی با این معنی oblige مجبور کردن، ناگزير کردن، ملزم کردن rattening محروم کردن کارگر فني از ابزار کارش به، منظور مجبور کردن او به پيوستن به، اتحاديه کارگري necessitate ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن necessitation ايجاب کردن، مستلزم بودن، لازم کردن