مخابره کردن معنی انگلیسی communicate signal talk واژههای انگلیسی با این معنی squawk مخابره کردن، مخابره داخلي، ارتباط داخلي retransmit دوباره مخابره کردن، دوباره فرستادن. wireless بيسيم، تلگراف بيسيم، با بيسيم تلگراف (مخابره) کردن telegraph تلگراف، دستگاه مخابره، تلگراف کردن (يا زدن) dispateh فرستادن، روانه کردن، گسيل داشتن traffick شد وامد، امد وشد، رفت وامد