مربوط کردن معنی انگلیسی associate ally relate واژههای انگلیسی با این معنی precipitative مربوط به تعجيل کردن. emunctory مربوط به بيني پاک کردن، دفع کننده فضولات بدن، جهازدافع ياترشح orthopaedic مربوط بفن درست کردن اندامهاي ناقص armstrong سيستم اجراي فرامين مربوط به مسلح کردن، ماسوره موشکها، سيستم عمل کننده فرامين موشک هدايت شونده fitcall finding پيدا کردن عيب کوچک مربوط به راننده يا، رده يکم gun pointing data عناصر مربوط به روانه کردن توپ (دريايي)، عناصر تيراندازي access procedures روشهاي مربوط به کشف و خنثي کردن و تخريب، مواد منفجره يا بي اثر کردن مواد منفجره hydraulic وابسته به علم آب رساني، مربوط به انتقال يا بلند کردن آب caesarian زايمان از راه پاره کردن شکم مادر.، مربوط به عمل سزارين يا شکافتن رحم و، دراوردن بچه affiliate مربوط ساختن، پيوستن، آشنا کردن relate گزارش کردن، شرح دادن، نقل کردن