مرتبط معنی انگلیسی interrelated connected واژههای انگلیسی با این معنی communicationg vessels ظروف مرتبط related industries صنايع مرتبط related markets بازارهاي مرتبط corresponsive مکاتبه اي، مرتبط، مربوط بيکديگر. integrated program برنامه مجتمع، برنامه مرتبط wild card روشي که به يک سيستم عامل امکان مي دهد تا، روي چندين فايل با نامهاي مرتبط عملکرد، مفيدي داشته باشد helmzhold resonator محفظه توخالي که تنها با يک سوراخ کوچک، به محيط خارج مرتبط است و در ازاي فرکانس، معيني به تشديد در مي آيد sonnet sequence غزل گروهه، غزليات داراي موضوع واحد، غزليات مرتبط. one to one يک بيک، عينا مثل هم، عينا مساوي و مرتبط با يکديگر.