مسلط معنی انگلیسی ascendant ascendent dominant nerveless overbearing predominant regnant suzerain واژههای انگلیسی با این معنی dominant مسلط، حکم فرما، نمايان hagride مسلط شدن بر، ناراحت کردن، عاجز کردن. dominant firm واحد تجارتي مسلط predominate مسلط بودن (ياشدن)، تفوق جستن، برجسته بودن predominantly بطور مسلط يا برجسته predominant غالب، مسلط، حکم فرما overruling حکم فرما، مسلط، نافذ hegemonic برتر، مسلط thalassocrat فرمانرواي درياها، مسلط بر دريا. overrule رد کردن، ملغي کردن، کنار گذاشتن ride سوار شدن، سواري کردن، شناور شدن preponderate سنگين تر بودن، چربيدن، بيشتر بودن overshadow تاريک کردن، تيره کردن، مبهم ساختن