مشخص کردن معنی انگلیسی decide define designate determine distinguish line mark specify stamp واژههای انگلیسی با این معنی call one's shot مشخص کردن هدف (بيليارد) beaufort scale سيستم اعداد براي مشخص کردن شدت باد dispatching priority شماره کارها براي مشخص کردن تقدم آنها comspec يکي از فرمانهاي Novell براي مشخص کردن، سيستم عامل balisage مشخص کردن مسير جاده با چراغهاي راهنما symbolic I/O assignment نامي براي مشخص کردن يک واحد ورودي خروجي earmarking علامت گذاري، مشخص کردن، تفکيک کردن characterize توصيف کردن (بانشانهاي اختصاصي)، مشخص کردن overscore روي واژه يا رقم خط کشيدن، مشخص کردن concretize عينيت دادن، مشخص کردن tetragraph کلمه رمز چهار حرفي براي اسم گذاري و، مشخص کردن وسايل statement of charge اعلام اتهامات، مشخص کردن جرايم، فرم تقاضاي خسارت frequency designation تعيين فرکانس، مشخص کردن فرکانس target materials مواد و وسايل بردن هدفها روي نقشه يا، نشان دادن و مشخص کردن آنها روي طرحها singularize تک کردن، بشکل مفرد دراوردن، مشخص کردن highlighting جلوه دادن، روشن ساختن، مشخص کردن DSR حروف اختصاري Data Set Ready، سيگنالي است که در، ارتباطات سريال مورد استفاده قرار ميگيرد و توسط مودم به M.A. مخفف جملات زير:، سن عقلي، سن يکنفر بر حسب رشد نيروهاي عقلي و circumscription تعريف محيط کردن شکلي برشکل ديگر، تحديد، تعريف