مغشوش معنی انگلیسی disorderly muddy turbid unorganized upside down woolly واژههای انگلیسی با این معنی discombobulate مغشوش کردن، درهم و برهم کردن، مختل کردن. maximum undistorted output بيشينه صداي غير مغشوش puzzle head (کي) که داراي افکار مغشوش و خيالات درهم برهم، است woolly headed داراي سر پشمالو، مغشوش، گيج و حواس پرت. hay wire ساخته شده از روي عجله، بدساخته شده، بلااستفاده embarrass گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن embarrassedembarrassing گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن excessiveness گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن overabundance گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن perturb اشفتن، اشفته کردن، پريشان کردن intemperate زياده رو، بي اعتدال، افراط کار snafu کج، ناتو، اشتباه