منظومه معنی انگلیسی system واژههای انگلیسی با این معنی versifier منظومه ساز، شاعر solar system منظومه شمسي inner space داخل منظومه شمسي ultramundane دورتر از منظومه شمسي، ماوراي اين جهان، عقبايي solar system planets سياره هاي منظومه خورشيدي planetesimal hypothesis فرضيه اي که بموجب ان سيارات منظومه خورشيدي، ازجرم هاي خردگردنده فراهم امد poem شعر، منظومه versified تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن versifies تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن versify تبديل به نظم کردن، به نظم در آوردن، منظومه کردن neptune نپتون، دريا، نپتون andromeda امراه المسلسله، زن با زنجير بسته، اندروميدا