موجب معنی انگلیسی agent cause ground ic _ motivation occasion responsible واژههای انگلیسی با این معنی causer موجب شونده، باعث discomfortable موجب ناراحتي، رنجآور، پردردسر lactogenic موجب ترشح شير، موجد شير. ulcerative موجب توليد زخم، زخمي، قرحي autolyze موجب خود کافتي شدن، دچار خودکافتي شدن inotropic موجب انقباض ماهيچه silence gives consent سکوت موجب رضايت است، عدم اعتراض کاشف از اذن است silert gives consent خاموشي موجب رضا است double negative نفي در نفي موجب اثبات است tensive وابسته به يا موجب تنش يا کشش، تنش انگيز، کششي abortionist كسي كه موجب سقط جنين مي شود، سقط جنين كننده onchocerciasis آلودگي به کرمهاي انکوسرکا که موجب، جراحت پوست و کوري ميشود، کوري رودخانه lutenize موجب ايجاد جسم زرد(در تخمدان) شدن، جسم زرد ايجاد کردن. reductase دياستازي که موجب تقليل و حل گردد. humoral pathology علم ناخوشي شناسي که به موجب ان همه، بيماريهارانتيجه فسادخلط هاميدانند red reg چيزي که موجب خشم وبرانگيختگي گرد د، يکجورزنگ در گندم adenovirus هر يک از ويروسهايي که موجب بيماريهاي، تنفسي، ميشوند contributory بي مبالاتي که موجب آسيب يا زياني شود union shop يکي از اصول سيستم سنديکايي که به موجب، آن کارگراني که عضو اتحاديه نيستند، مي توانند استخدام شوند ولي پس از shakeout هر گونه نوسان در قيمتها که موجب تمايل، سهامداران به فروش شود، هر کاهش قيمت که موجب از گردونه خارج شدن expansion bearing تکيه گاهي که موجب حرکت طولي يا دوراني، ميشود contagious واگيره دار - مسري - آلوده - موجب سرايت gastrin هورموني که موجب ترشح شيره معده ميگردد. warehousing system روشي که به موجب آن کالاهاي وارداتي بدون، پرداخت حقوق و عوارض گمرکي به مملکت وارد، و انبار مي شود و اين عوارض در موقع عرضه