نمکی معنی انگلیسی saline salt salty واژههای انگلیسی با این معنی haloid نمکي، مانندنمک، داراي ترکيب نمک brininess نمکي، شوري، بانمکي. pepper and salt فلفل نمکي، پارچه فلفل نمکي salt glaze لعاب نمکي deutero-albumose آلبومزي که در آب و محلول نمکي حل ميشود decrepitation ترق وتروق، صورت نمکي pretzel چوب شور، بيسکويت نمکي. grizzlier خاکستري (رنگ)، مايل به خاکستري، فلفل نمکي grizzlies خاکستري (رنگ)، مايل به خاکستري، فلفل نمکي grizzliest خاکستري (رنگ)، مايل به خاکستري، فلفل نمکي grizzly خاکستري (رنگ)، مايل به خاکستري، فلفل نمکي crackle ترق وتروق، جزجز، صورت نمکي crepitating ترق وتروق، جزجز، صورت نمکي efflorescence عمل شکوفه کردن، شکفتگي، تبديل ماده نمکي بگرد freshness تازگي، طراوت، خنکي grislier ترسناک، مهيب، مخوف grisliest ترسناک، مهيب، مخوف grisly ترسناک، مهيب، مخوف sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي