همسر معنی انگلیسی consort match mate partner spouse wife واژههای انگلیسی با این معنی consort همسر، هم بالين، زن ياشوهر dauphine همسر وليعهد spouse همسر زن يا شوهر mongamist طرفدار داشتن يک همسر، يک زنه يا يک شوهره . helen of troy هلن همسر زيباي منلوس. rebbetzin زن پيشواي مذهبي، همسر ربي baroness بانوي بارون، همسر بارون، زن اشرافي archduchess دوشس بزرگ، همسر دوک اعظم Isolde ايسولد، دختر پادشاه بريتاني و همسر تريسترام assorted جور شده، همه فن حريف، همسر fere رفيق، مصاحب، همسر. ambassadress زن سفير، سفيره، همسر سفير princesse شاهدخت، شاهزاده خانم، همسر شاهزاده mate لنگه، قرين، جفت memsahib ممصاحب، خانم، سرکار خانم conjoin پيوستن، وصل کردن، قرين شدن