وجود معنی انگلیسی being dom _ entity existence occurrence person presence subsistence واژههای انگلیسی با این معنی physique وجود، مزاج، سازمان بدن Wedgwood وجود notwithstanding با وجود، با همه، با وجود اين good-for-nothing بي وجود، بي معني، ادم بي وجود begetter وجود اور، ولد، مولد. non ego غير وجود preexistence تقدم وجود، ازليت، موجوديت قبلي. pre existence تقدم وجود، هستي از پيش ازليت d. constitution وجود نازک، ضعف مزاج pre-existence تقدم وجود nonetheless بااين وجود، با اينحال. objectivity وجود خارجي، واقعيت d. of constitution نازکي وجود، سستي self-assertion ابراز وجود self-assertiveness ابراز وجود none the less با وجود اين، با اين همه، با همه اينها nevertheless با وجود اين، با اين همه، با اين وصف oxaluria وجود جوهر ترشک، يا نمک آن در پيشاب pantheist معتقدبوحدت وجود، مشرک، کسي که همه چيزرا خداميداند objectify وجود خارجي دادن، صورت ظاهر دادن pneumothorax وجود گازدر سينه bacteremia وجود ترکيزه در خون proteinuria وجود پروتئين در پيشاب syupersubstantial مافق وجود يا جوهر مادي، روحي.