پیچ کردن معنی انگلیسی bolt screw واژههای انگلیسی با این معنی coil up سيم پيچ کردن، پيچيدن، جمع شدن ستون زرهي wire wrap سيم پيچ کردن keckle طناب پيچ کردن، زنجيرپيچ کردن woold طناب پيچ کردن unscrew باز کردن (پيچ) cere موم مالي کردن يا روغن مالي کردن، کفن پيچ کردن.، پيچيدن interfold اندر تا کردن، اندر پيچ کردن inspissate سفت کردن، غليظ کردن، انگشت پيچ کردن zigzag جناغي، منشوري، منکسر ravel پيچ انداختن در، روده کردن، گره دارکردن maze جاي پرپيچ و خم، پيچ و خم، سرگرداني bend خم کردن، دولاکردن، رام کردن resound صدا پيچ شدن، از صدا پر شدن، پيچيدن resoundingly صدا پيچ شدن، از صدا پر شدن، پيچيدن bolt پيچ، کشو، زبانه قفل dogleg پيچ تند، خمش پيدا کردن، پيچ تند داشتن flex خم کردن، پيچ دادن، سيم روپوش دارکج شو