گرگ
معنی انگلیسی
wolf
واژههای انگلیسی با این معنی
- wolf گرگ، آدم درنده خو
- wolfishly گرگ، آدم درنده خو
- lupi گرگ، سبع، ذئب
- wolfish گرگ صفت، درنده خو، حريص
- lycanthropy گرگ شدگي، يکجور ديوانگي که آدم رابخيال مي اندازدکه، تبديل به گرگ شده است
- wolf pack حمله گرگ، حمله چند زيردريايي با هم به هدف
- lupin شبيه گرگ، سبع، درنده
- borzoi سگ گرگ .
- wolffish گرگ ماهي
- wolfling بچه گرگ.
- lycanthrope آدم گرگ شده، ديوانه اي که خود را گرگ ياجانورديگر پندارد
- gloaming هواي گرگ وميش، هواي تاريک وروشن
- ground fir پنجه گرگ سلاژين
- wolf child کودک گرگ پرورده
- lobo گرگ مغرب امريکا.
- coyote گرگ صحرايي امريکاي شمالي.، کسي که مهاجر غيرقانوني را از مرز مکزيک به، ايالات متحده قاچاق ميکند
- werwolf شخصي که تبديل به گرگ شده باشد.
- past performances سوابق چاپي نتايج مسابقات اسب يا گرگ
- twilit تاريک وروشن، گرگ وميش، نيمه روشن.
- sea bass ماهي خاردار، گرگ دريايي.
- torchlight نور مشعل، هواي گرگ وميش، وابسته به نور مشعل.
- twilight بين الطلوعين، هواي گرگ و ميش، (در بامداد) فلق
- stager ادم کهنه کار، گرگ باران ديده
- werewolf (werwolf)(افسانه)، شخصي که تبديل به گرگ شده باشد.