a over معنی فارسی سرتاسر سراسر بکلي واژههای دیگر با معنی «سرتاسر» allover سرتاسر، همه جا، طرحي که همه ي سطح پارچه را فراگرفته است nationwide در سرتاسر کشور. flat bow کماني که سرتاسر آن داراي يک ضخامت است eustatic مربوط به تغييرات سطح دريا در سرتاسر جهان. crossways (crosswise=)بشکل ضرب در، سرتاسر، چليپا وار hip and thigh بطور کامل، سرتاسر، يکسره citywide وابسته به همه ي شهر، سرتاسر شهري worldwide جهاني، در سرتاسر جهان. alpha and omega اغاز و فرجام، تماما، سرتاسر. cap a pie سرتاپا، از سر تا پا، سرتاسر.