abster معنی فارسی مجزا خلاصه واژههای دیگر با معنی «مجزا» abstractness مجزا، حواس پرت، جدا ditinct مجزا، ممتاز، واضح apartfrom مجزا از، سوا از. spot footing پي مجزا outlier بخش مجزا، چيزجدا، شخص غير مقيم discrete particle ذره مجزا disassemble مجزا کردن، سوا کردن، پياده کردن (ماشين الا ت) abstracting مجزا کردن، خلاصه کردن، بردن semidetached نيمه مجزا، داراي يک ديوار حائل. separate sewer شبکه مجزا