apartfrom معنی فارسی مجزا از سوا از. واژههای دیگر با معنی «مجزا از» chromatograph از هم مجزا کردن، رنگنگاري کردن، تصوير رنگنگاري شده apo- پيشوندي است بمعني دور از مجزا از ten key pad مجموعه اي مجزا از کليدهاي شماره گذاري، شده از 0 تا 9 روي يک صفحه کليد که وارد، کردن عدد را آسان مي سازد continuous tone image تصوير تشکيل شده از ترکيبات نواحي مجزا unit assembly يک قطعه مجزا، يک قسمت مجزا و مستقل از، يک دستگاه يا وسيله acheval سوار بر اسب، ارتشي که جناحش در اثرمانعي مانند باتلاق يا، رودخانه از ان دور و مجزا باشد. multipropellant سوخت راکت متشکل از دو يا چند جزء که، بصورت مجزا به محفظه احتراق وارد ميشوند individualize از ديگران جدا کردن، مجزا کردن، جدا کردن draw off کاستن، کم کردن، جدا کردن abstracted مختصر، خلاصه ا? از ?ک متن، مجزا