acculturated معنی فارسی تمدن پيشرفتگي اجتماعي متمدن ساختن مدنيت انسانيت واژههای دیگر با معنی «تمدن» civilization تمدن، پيشرفتگي اجتماعي، متمدن ساختن civilizer تمدن، پيشرفتگي اجتماعي، متمدن ساختن uncivilized بي تمدن white civilization تمدن نژاد سفيد Aurignacian وابسته به تمدن اوريناسين Minoan مربوط به تمدن باستان عصر مفرغ جزيره کرت. Kultur فرهنگ، تمدن savage وحشي، بي تمدن، بي رحم Olmec سرخپوست اولمک، وابسته به تمدن اولمکها، اولمکي Mycenaean وابسته به شهر مايسينه، وابسته به تمدن مايسينه اي