acounter معنی فارسی مقابله کردن ، روبرو شدن با دشمن واژههای دیگر با معنی «مقابله کردن» collate مقابله کردن، تطبيق کردن reluctate مخالف کردن، مقابله کردن، بي ميلي کردن. rencontre با خصومت روبرو شدن، مقابله کردن، مصاف. recaption توقيف مجدد، مقابله به مثل کردن در مورد ضبط اموال يا، زنداني کردن زن و فرزند و خدمه شخص oppose ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن oppositional ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن renitence ضديت کردن با، اعتراض کردن بر، ضد قرار دادن weigh کشيدن، سنجيدن، وزن کردن control نظارت، اختيارداري، جلوگيري controllability نظارت، اختيارداري، جلوگيري