دیکشنری فارسی

all

UKl USɔl

معنی فارسی

همه تمام کليه جمله جميع هرگونه همگي بسيار هرگونه يکسر تماما

معنی کامل و مثال‌ها

/ôl/adj., pron., n., adv.

همه، تمام، کلیه‌ی، جمیع، قاطبه، سر بسر

all the people

همه‌ی مردم

all the professors resigned

تمامی استادان استعفا دادند.

I read all the books

تمام کتاب‌ها را خواندم.

all manner of men

انواع و اقسام آدم‌ها

life is not all pleasure

زندگی همه‌اش لذت نیست.

(if) we all give our lives ...

همه سر بسر تن به کشتن دهیم ...

he was all smiles

او همه‌اش لبخند می‌زد.

همه چیز، همگی

he told me all

همه چیز را به من گفت.

they gave their all

همه چیز خود را دادند (آنان حداکثر کوشش خود را کردند).

کاملا، سرتاسر، تماما، به کلی

he is all worn out

او کاملا خسته است.

he drove all through the night

او سرتاسر شب رانندگی کرد.

هریک، تک‌تک، هرکدام (بیشتر در مورد امتیاز)

حد اکثر

in all sincerity

با کمال خلوص

هرگونه، همه نوع

beyond all doubt

بدون هیچ شک و شبهه

(گویش محلی) تمام شده، مصرف شده

the bread is all

نان تمام شده است.

* after all

با این وجود، بعد از همه‌ی این حرف‌ها، هر چه باشد

after all we are brothers

هر چه باشد برادریم.

* all but

1- تقریبا

the money is all but gone

پول ما تقریبا تمام شده.

2- همه بجز، به استثنای

all but Hossein left

همه رفتند بجز حسین.

* all cats are gray in the dark

در تاریکی همه‌ی گربه‌ها خاکستری می‌نمایند، بدون اطلاعات کافی تفاوت‌ها قابل تشخیص نیستند

* all chiefs and no Indians

همه می‌خواهند رئیس باشند و هیچ کس مرئوس نیست، همه تیمسارند و هیچ کس سرباز نیست

* all for one and one for all

(شعار سه تفنگدار) همه برای یکی و یکی برای همه

* all good things come in threes

هرچیز سه‌تایی خوب است، تا سه نشه بازی نشه

* all good things come to those who wait

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند، در اثر صبر نوبت ظفر آید

* all hell broke loose

یکدفعه غوغا به پا شد، ناگهان محشر شد

* all in

خسته، فرسوده

* all in all

1- رویهم رفته، به طور کلی

all in all it was a nice trip

رویهم رفته سفر خوبی بود.

2- همه چیز

you are my all in all

شما همه چیز من هستید.

* all men are created equal

همه‌ی انسان‌ها برابر خلق شده‌اند

* all or nothing

یا همه یا هیچ

* all out

کاملا، با همه‌ی وجود

they tried all out to please him

با همه‌ی وجود تلاش کردند تا راضیش کنند.

* all over

1- تمام شده، خاتمه یافته

the war is all over now

اکنون جنگ تمام شده است.

2- همه جا، سرتاسر

I felt cold all over my body

سرتاسر بدنم احساس سرما می‌کردم.

all over the world

سرتاسر جهان

* all's fair in love and war

درباره‌ی عشق و جنگ می‌توان از هر ترفندی استفاده کرد

* all's well that ends well

کاری که عاقبت آن خوب است خوب محسوب می‌شود

* all that glitters is not gold

نباید گول ظواهر را خورد

* all the better (all the worse)

هر چه بهتر (هر چه بدتر)

* all the farther (closer)

(عامیانه) تا، به فاصله‌ی

* all the same

1- در هر حال، با این همه

he is tired but all the same he will come

او خسته است ولی با این همه می‌آید.

2- علی‌السویه، بی‌تفاوت

it's all the same to me

برای من فرقی نمی‌کند.

* all work and no play makes Jack a dull boy

کسی که همه‌اش کار می‌کند و تفریح ندارد به جایی نمی‌رسد

* and all

(عامیانه) وغیره

his clothing and all

لباس و سایر چیزهایش

* as (or like) all get out

(عامیانه) تا نهایت درجه‌ی ممکن، قابل تصور، فوق‌العاده

angry as all get out

فوق‌العاده خشمگین

* at all

1- اصلا، ابدا

I am not tired at all

اصلا خسته نیستم.

2- به هر صورت، تحت هر شرایطی

* for all

به رغم، با وجود

for all I said

به رغم آنچه گفتم

* in all

روی هم رفته، در کل، در جمع

in all they lost two planes and three tanks

در کل دو هواپیما و سه تانک از دست دادند.

* of all people (or things)

در میان همه‌ی افراد (یا چیزها)

his friend, of all people, betrayed him

در میان همه، کسی که به او خیانت کرد دوستش بود.

he likes pepper of all things

او میان همه‌ی چیزها فلفل را دوست دارد.

* one and all

همه، همگان، همگی، جملگی، تک‌تک

he thanked one and all

او از جملگی تشکر کرد.

* that's all

همین، همین و بس

that's all I wanted to say

آنچه می‌خواستم بگویم همین بود.

I am tired, that's all!

خسته هستم، همین‌!

تعریف انگلیسی

adverb
  1. quantifier; used with either mass or count nouns to indicate the whole number or amount of or every one of a class “we sat up all night” “ate all the food” “all men are mortal” “all parties are welcome”
  2. completely given to or absorbed by “became all attention” “he was wholly convinced” “entirely satisfied with the meal” “it was completely different from what we expected” “was completely at fault” “a totally new situation” “the directions were all wrong” “it was not altogether her fault” “an altogether new approach” “a whole new idea” “Derived from adjective: total (for: totally), complete (for: completely), entire (for: entirely), whole (for: wholly)”

مترادف‌ها

I. adjective
The whole of, every one of, every part of.
II. adverb
Altogether, entirely, totally, completely, wholly, quite.
III. noun
Whole, total, totality, aggregate, everything.

واژه‌های دیگر با معنی «همه»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن