ask for the hand of a woman معنی فارسی خواستگاري واژههای دیگر با معنی «خواستگاري» suitor خواستگاري، دادخواست دهنده، عارض طرف دعوي wooing عرض عشق، عشقبازي، خواستگاري woo اظهارعشق کردن با، عشقبازي کردن با، پختن suit در خواست، تقاضا، دادخواست