atachmate معنی فارسی چسبيده برخورد کرده نائل شده واژههای دیگر با معنی «چسبيده» stickit چسبيده، شکست خورده، ناقص sessile چسبيده، بي ساقه، غير مهاجر coherent چسبيده، مربوط، وابسته adnascent چسبيده، چسبنده impacted بهم چسبيده، باهم جوش خورده (مثل انتهاي استخوانهاي، شکسته) adnate باهم چسبيده، دوتايي، توام skintight بپوست چسبيده، چسبيده بتن. obconic مخروطي چسبيده hidebound پوست بتن چسبيده، خشکيده، (مج.) کوتاه فکر hide-bound پوست بتن چسبيده، خشکيده، متعصب